آخرین مریض روهم داخل فرستادم وبالبخند همیشگی ام بدرقه اش کردم خداخدا می کردم دیگه مریضی نیاد واقعا خسته وکوفته بودم واحتیاج به استراحت داشتم..مریض آخر ی ربع بعد خارج شد وخداحافظی کرد از پشت میز بلند شدم و به در اتاق دکتررسیدم تقه ای به در زدم که صدای مهربونش روشنیدم:بیا تو دخترم .دروباز کردم وسرمو داخل بردم:دکترایشون آخرین مریض بودن خسته نباشید....دکترعینکشو دراورد وبا دست چشماشو مالش داد:سلامت باشی سوداجان الان میام که بریم ...
برچسب: تعالیدر,
نویسنده: آروین صفری