ادامه... - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:21
دروبستم و به سمت میز رفتم گوشیمو داخل کیفم انداختم و کیفمو رو شونم مرتب کردم میزو هم مرتب کردم و منتظر دکتر شدم ده دقیقه بعدش اومدن بیرون :ببخش معطل شدی ...لبخندی زدم :خواهش میکنم دکتر دکترنگاهشو بهم دوخت واخمی کرد:صدبارگفتم منوبااسمم صدا کن ..لبخند شرمگینی زدم :امکانش نیست ...واقعا روم نمیشه ....دک...
سخن - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 21:56
سخن سلام خدمت همگی...من از امروز رمانی که نوشتم رواینجاقرارمیدم.امیدوارم دنبال کنین و نظربدین &#1
بسمه تعالی...در پی آرامش - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 21:56
مقدمه..توبخواب من تمام شبهای باتوبودن را باید بیدارباشم...هرشب هزاران بوسه نذرت کرده ام ....من میبوسمت وخدا می شمارد...یک ....دو....سه... آخرین مریض روهم داخل فرستادم وبالبخند همیشگی ام بدرقه اش کردم خداخدا می کردم دیگه مریضی نیاد واقعا خسته وکوفته ب